تبليغاتX
" و عشق بهانه ی آفریدن شد "
" و عشق بهانه ی آفریدن شد "
" عشق " 
قالب وبلاگ
لینک های مفید



خداوند گفت: “زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم‌های او

دریچه روح اوست و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار

دارد.”

[ شنبه 1391/02/16 ] [ 4:14 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

نگاه هایی از دید لیلی آرزوها

                          ترشی زندگی در تلخی روزگار حل می شود.

           

زیبایی ازان آن است که آرامش را در نگاه عشق معنی کند.

[ شنبه 1391/02/16 ] [ 4:1 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

حسرت زندگی

                        زندگی زیبایی است

زندگی آن روزی بود

                       که ماه به ستاره خندید

زندگی رویایی است

                        که  دلم از دوری گل بی تاب است

زندگی آن نوری است

                        که از چشم مهتاب به دنیا تابید

زندگی آن افسوسی است

                         که خاک از دوری گل احساس کرد

زندگی

              چیزی بیش آه کشیدن

                                         برای از دست دادن زیبایی ها

                                                                          و هرس ای از جنس فراموشی برای فردا، نیست

[ شنبه 1391/02/16 ] [ 3:56 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]
سلام دوست من تاحالا شده با خودت فكر كنی اصلا براي چی آفريده شدی؟

تاحالا به خودت گفتی لذت بخش ترين چيزی كه تجربه كردی چيه؟

تاحالا شده بگی دليل اينكه اينهمه از "عشق" صحبت كردن چی میتونه باشه؟

هر انسانی شاید یکی از آرزوهاش  این باشه که مثل مجنون(قیس) فکر و زندگی کنه. یعنی بی نیاز از

همه چیز و همه کس(البته منظورم خدا نیست).

کسی که تو عشقش  خیلی از چیزایی رو داشت که ما حسرتش رو می خوریم. مثل پاکی صداقت زیبایی

احترام و از همه مهمتر وفاداری.

واقعا باید دنیا رو از دید مجنون و لیلی دید. که چقدر به هم  علاقه داشتن. حتما اون قضیه رو می دونی

که وقتی لیلی رو پیش پرویز بردن وقتی پادشاه بهش گفت بابا اینهمه لیلی لیلی می کردن تو بودی تو که

اصلا خوشگل نیستی؟ اونوقت لیلی جواب میده: خاموش تو مجنون نیستی.  چکسی دوست نداره معشوقی

مثل لیلی و عاشقی مثل مجنون داشته باشه؟! فکر می کنم هیچ کس.


به مجنون گفت روزي عيب جويي
که پيدا کن به از ليلي نکويي

که ليلي گر چه در چشم تو حوريست

به هر جزوي ز حسن او قصوريست
ز گفت عیب جو مجنون برآشفت
در آن آشفتگي خندان شد و گفت
اگر در ديده‌ي مجنون نشيني
به غير از خوبي ليلي نبيني
تو کي داني که ليلي چون نکويي است
کزو چشمت همين بر زلف و روي است
تو قد بيني و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو، او اشارت‌هاي ابرو
دل مجنون ز شکر خنده خونست
تو لب مي‌بيني و دندان که چونست
کسي کاو را تو ليلي کرده‌اي نام
نه آن ليلي‌ست کز من برده آرام...

لیلی نام تمام دختران ایران زمین است وشاید نام دیگر انسان واقعی.


"روزي مجنون براي ديدن ليلي بعد از کلي سرگردوني مسير عبور اون رو پيدا ميکنه و از ساعت هاي اوليه صبح ميره و سر راه ليليش ميشينه تا شايد روزگار يارش بشه و بتونه معشوقه خودش رو ببينه اينقدر اونجا به انتظار ميشنه تا آفتاب غروب ميکنه و مجنون از رويه خستگي خوابش ميبره از دست روزگار بد در همون زمان ليلي مياد و از اون مسير عبور ميکنه . از همراهانش ميپرسه که اين کيه که اينجا سر راه خوابش برده ؟ بهش ميگند که اين همون مجنونه تو هست که بخاطره ديدن شما از صبح تا الان اينجا نشسته و اينقدر خسته شده که خوابش برده . ليلي لبخندي ميزنه و چند تا گردو از تويه جيبش بيرون مياره و ميندازه تويه دامن مجنون و به راهش ادامه ميده و ميره . بعد از ساعاتي مجنون از خواب بيدار ميشه و سوال ميکنه که اين گردو ها چيه تويه دامن من ؟ اطرافياني که اونجا بودند ماجرا رو براش تعريف ميکنند و بهش ميگند که ليلي وقتي فهميد تو بخاطرش اين همه وقت اينجا نشستي لبخندي براي تو زد و رفت اما به يکباره ميبينند که مجنون به سرش ميزنه و گريه ميکنه
سوال ميکنند که چي شده ؟ چرا اينطور ميکني با خودت ؟
ميگه شما نميدونيد ! ليلي با اين کارش به من فهموند که تو هنوز بايد بري گردو بازي و عاشقي کار تو نيست
."

اگه بخوای ميتونم تو اين راه كمكت كنم به عنوان كسي كه شايد تو همه ي زندگيش يه چيز رو خيلی خوب فهميده "كه زندگي بدون عشق يعني هيج"

شايد قبول كردنش باست  سخت يا خيلی سخت باشه ولي مطمئن هستم آخرش تو هم مثل بقيه نظرت عوض

میشه فقط يه شرط داره, كه تاحالا هر جور راجب زندگی و دنيا فكر مي كردیروبذاری يه گوشه وفعلا به

اين چیزی كه ميگم گوش بدی و فكر كنی...

[ شنبه 1391/02/16 ] [ 9:46 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]


تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط




تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط   باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث   ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط
دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا   سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط
اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد   جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط
همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف   خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 12:35 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر




روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر   هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خوار کرده‌ی تست   چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر
میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است   به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر
خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم   به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف   حکایتیست که گفتی هزار بار دگر

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 12:30 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد




یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد   مدتی رفتیم و او یک بار یاد ما نکرد
مجلس ما هر دم از یادش بهشتی دیگر است   گر چه هرگز یاد ما حوری نژاد ما نکرد
بر سر سد راه داد ما به گوش او رسید   یک ره آن بیداد گر گوشی به داد ما نکرد
دل به خاک رهگذارش عمرها پهلو نهاد   او گذاری بر دل خاکی نهاد ما نکرد
اعتماد ما یکی سد شد به وحشی زین غزل   کیست کو سد آفرین بر اعتقاد ما نکرد

[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 12:24 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

ماه من گفتم که با من مهربان باشد ، نبود




ماه من گفتم که با من مهربان باشد ، نبود   مرهم جان من آزرده جان باشد ، نبود
از میان بی موجبی خنجر به خون من کشید   اینکه اندک گفتگویی در میان باشد ، نبود
بر دلم سد کوه غم از سرگرانیهای او   بود اما اینکه بر خاطر گران باشد ، نبود
خاطر هرکس از و می‌شد، به نوعی شادمان   شادمان گشتم که با من همچنان باشد ، نبود
وحشی از بی لطفی او سد شکایت داشتیم  
پیش او گفتم که یارای زبان باشد، نبود
[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 12:17 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و سد جور برای تو کشد

شب به کاشانه‌ی اغیار نمی‌باید بود
غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود
همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود
یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود
تشنه‌ی خون من زار نمی‌باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزا نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 9:59 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]
از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی
چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشته‌ی شمشیر بلا می‌داند
سوز من سوخته داغ جفا می‌داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند
همه کس حال من بی سر و پا می‌داند
پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند
چاره‌ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 9:50 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی


روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود


نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم


عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد


چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود


















ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 9:10 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ




آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ   اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد   گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی   وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان   جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی   گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ
[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 5:40 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست


آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب


در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد


بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است


مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق


وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 5:16 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم 

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

من هم ستونی در کنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت

با شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

بگذار همچون اینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

..............................................................................


[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 5:9 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]
  مرا فشار ...اش به فكر فرو برد  وفهميدم خواب شبانه نبوده ام بلكه ظهر خوابي مرا به غروب كشانده!

اينان  كه  تازه از خواب پريده اند  چگونه خواهند فهميد:

طلوع نزديك است؟

 

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 4:55 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]
 -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

یک نفر ..... یک جایی..... تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو

 فکر می‌کنه


احساس می‌کنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی

 کردی این


 حقیقت رو به خاطر داشته باش یک نفر ..... یک جایی..... در حال فکر
 
کردن به توست

 -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 12:15 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای


انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه


پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون


خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ


بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی .

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 12:4 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

به دریا


شکوه بردم از شب دشت


 وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر


موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت



[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 12:0 PM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]


[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 11:59 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو

احتیاج !!

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از

بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای

خوبم دوستت دارم .


[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 11:56 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

 

دفترم را باز می کنم  

      اولین صفحه حکایت از رفتنت است

به صفحات دیگر نگاه میکنم   

 تمام صفحات دفتر از نبودنت 

 از غم دوریت 

 از چشم انتظاریم 

  و از امید بازگشتنت پر کرده ام  

 

تنها یک برگ سفید باقی مانده

برگی را که برای آمدنت خالی گذاشتم ام

 

آره امسالم مثل هر سال چشم انتظارم

 

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 11:51 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

چشمهايم مدتهاست كه خيس مانده است

گريه‌های ديشب من

بغض امروزم

همه تقصير توست

با يك دروغ

بنيان مرا از هم پاشيدی

چه بی‌رحمانه مرا شكستی

گناهت بخشيدنی است

ولی دروغت هرگز

روزی خداوند بين ما قضاوت خواهد كرد

شايد در آن هنگام چشمهايت ببينند

كه ماهی‌های عاشق هيچگاه دروغ نمی‌گويند

و بفهمی كه من دوستت می‌داشتم

چيزی كه هيچگاه باور نكردی

و برای تو دوست داشتن چيزی جز تظاهر نبود

می‌گريم برای خودم

برای سادگی و حماقتم

كاش در خوابی آرام

روح شكسته‌ام از اين جسم رها می‌شد.

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 9:44 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

من نشانی از تو ندارم اما

 نشانی ام را برای تو می نویسم:

 درعصرهای انتظار

به حوالی بی کسی قدم بگذار!

 خیابان غربت را پیدا کن و

 وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

 کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،

 کناربیدمجنون خزان زده و

 کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!

 درکلبه را باز کن و

 به سراغ بغض خیس پنجره برو!

 حریر غمش را کنار بزن!

 مرا خواهی دید

 بابغضی کویری که غرق عصاره ی

 انتظار پشت دیوار غم هایم نشسته ام


[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 9:37 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

از وقتی تنها شدم معنی خیلی از حرفها رو فهمیدم

 

درد دوری ، حسرت دیدار ، جدایی ، فاصله ، غم وغصه

 

کاش همه اینها معنی دیگه ای داشتن

 

ولی دلتنگی وتنهایی منو با همه اینها آشنا کرد

 

شبها با حسرت دیدار تو خوابیدم

 

همه رویاهای شبهامو با غم دوری تو به صبح رسوندم

 

و بالاخره با تنهایی از خواب بیدار شدم.

 

از تنهایی با همه دوست شدم

 

با فاصله ها و جدایی ها و حسرت ها زندگی کردم

 

اما تنها کسی که به من وفادار موند و تنهام نذاشت،

 

 تنها یار تنهاییم ، تنهایی بود

 

*******************

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 9:36 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]


عشق                                         بيداد   من

باختن                  يعني                     لحظه                 عشق

جان                         سرزمين           يعني                           يعني

زندگي                                   پاک   عشق                                 ليلي و

قمار                                           من                                       مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                 عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                     يعني

  كودك                            مسجد

  يعني               الاقصي

عشق     من  

عشق                                         آميختن                                      افروختن

يعني                                به هم           عشق                              سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

  عشق                                   من   

    يعني                            الاسرار   

    كلبه                   مخزن  

         اسرار     يعني  

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 9:32 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]


راز شگفت انگیز شادی ! ...

راز شگفت انگیز شادی ! ...

روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم می‌زد و پروانه‌ای را لابه‌لای بوته‌ی خاری گرفتار دید.

او با دقت زیاد پروانه را رها كرد و پروانه پرواز كرد

 و سپس بازگشت و تبدیل به یك پری زیبا شد

و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی كه داشته باشی برآورده خواهم كرد.

دخترك لحظاتی فكر كرد و گفت: می‌خواهم شاد باشم.

پری سرش را جلو آورد و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.

موقعی كه دختر بزرگ شد در آن سرزمین كسی شادتر از او وجود نداشت.

هرگاه كسی از او درباره‌ی راز شادی‌اش سؤال می‌پرسید،

 لبخند می‌زد و می‌گفت: من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش كردم.

موقعی كه پیر شد همسایه‌ها می‌ترسیدند او بمیرد

و با مرگش راز شگفت‌انگیز شادی نیز با او دفن شود.

آن‌ها به او التماس می‌كردند: تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت.

 به نظر شما پری به دختر چه گفته بود؟

پیرزن دوست‌داشتنی فقط لبخند زد و گفت:

او به من گفت: اصلاً مهم نیست آدم‌ها كه باشند

و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آن‌ها هر كه باشند به من نیاز دارند!

واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشر است.

زمانی‌كه خداوند انسان را خلق می‌كرد، به فكر تفریح یا سرگرمی خود نبود.

بلكه انسان را برای هدف بسیار بالایی خلق كرد.

ما با كم شمردن خود علاوه بر این‌كه خود را در غم و غصه فرو می‌بریم

حتی به خداوندی كه انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود نام‌گذاری كرد

 بی‌احترامی می‌كنیم، فقط كافیه تا ما هم به حرف پری گوش كنیم:

مهم نیست چه كسی هستی، كجا هستی، ثروت داری،

از نظر دیگران مهمی، مهم نیست اطرافیان شما چه كسانی باشند،

دكتر، مهندس، فقیر یا غنی فقط یك چیز مهم است: دیگران هر كه باشند به من نیاز دارند.

فقط اینگونه با ایمان داشتن به این‌كه خداوند ما را برای هدفی

معین و بزرگ آفریده شاید بتوانیم قدر نعمت بزرگ الهی (زندگی) را بدانیم

و این تنها راه رسیدن به آن هدف بزرگ است.

با امید به این‌كه همیشه شاد شاد شاد باشید.


[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 9:31 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

         مرا به ساحل باران ببر...دلم تنگ است


               کسی حال منه دلخسته غمگین نمیداند...که من دریای پراشکم که طوفانی به دل دارم

      

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

 

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

 

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه

 حس می کنید .

 

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .


                                                    گاه مي انديشم،

                                      خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

                                               آن زمان كه خبر مرگ مرا

                                           از كسي مي شنوي، روي تو را

                                                   كاشكي مي ديدم .

                                                 شانه بالا زدنت را،

                                                      - بي قید -

                                              و تكان دادن دستت كه،

                                                - مهم نيست زياد -

                                              و تكان دادن سر را كه،

                                                    - عجيب !

                                                  عاقبت مرد ؟؟

                                                    - افسوس !

                                               - كاشكي مي ديدم !

                                              من به خود مي گويم :

                                                چه كسي باور كرد

                                                  جنگل جان مرا

                                        آتشی از سوی تو خاكستر كرد ؟


[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 9:23 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]

اگر سزای عاشق

بودن تبعیدیست در تنهایی

به زندانبان بگویید که من این تبعید را می پذیرم

زیرا دوستی دارم که فقط , که فقط لبخندش به ارزانی تمام دنیاست

و آن تو هستی بهترینم.

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 8:1 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]
حسرت نمی خورم

که چرا آنوقت که می توانستم

لب هایت را نبوسیدم , نه, حسرت از این می خورم

که چرا آنوقت به لب های زیبایت نفهماندم , هر کس ارزش بوسیدن ندارد.


[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 7:56 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]
درزمانی که وفا

قصه ی برف به تابستان است

و صداقت گلی نایافتنی است

به چه کس باید گفت با تو خوشبخت ترین انسانم.

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 7:52 AM ] [ ابوالفضل جمشیدی ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ

سلام رفیق!
"هدف از این آشنایی برای اینه که به ضعم خودم این رو بهت یادآوری کنم که من و شما فقط برای یکه چیز اینجا هستیم , عشق. "
"امیدوارم نهایت لذت رو از این باز دید ببرید..."
آرشيو مطالب
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس